تبليغاتX
قصه ی رنگ های مات

کلبه

 

یافتم

یا آواز رها

یا باش

همین که از سر خموشی و دیگر بار

قصه ای تراشم

سایه ای  رنگی  فرا رخساره ای

هنوزِ رقصِ رها!

یا می روی

یا  پس  آفتاب در به دری   تفکر  و 

ولگردی.

انسان یاس بود

یا   سایه

انسان ترس بود

کتانیِ درد و بلند در گرمایی پنهان

هماره می رفت

به بانگی کش ستاره می ریخت

اقیانوسی در زنگوله ای

پیش از آنکه کاررس شبهایش باشد

می زد

 پنبه ی بی حوصلگی

گره گشوده پیِ سینه ی گیاهی

بی آنکه خموشانه

 آبیش دل انگیزد

جامیش به جان ریزد

ای وای      ای وای

.

فردا فراخ در کبوترِ وهمِ باد

آستان بیکارگیِ مرگ

به یکباره

دوباره انسانی

نعشی    خلوتی     سوتی

زمین سیاهگاهِ چشم تو خواهد بود

و ماه به خاکستر دیدگانت خواهد نشست

ترا یا تمامیِ تنهاییم

یا  رنجِ ناشکلِ رؤیا

در همین میوه ها نهفته ای

که بودی

تو    که بودی    که    که     که

که من به تقصیر غفلتِ برگی

در دو سویِ مهرگیاه

بی آنکه پونه ای

دیده باشمت

شنیده باشمت

پرده ای.

پشت خنده ای کدر

خنده ای کلوخ

خنده ای گون

برآمده از نیم دردِ هرزه نویسی

صحرا

فسیلِ دامنش بود

در گریز درازِ عشق

پس   آفتاب و اسبِ بلندِ واقعه

سینه ات را می شکافد

نیلوفران باستان خواب

و می بینی

آنجا منم

کودک بدری

سفیدِ رود   و

سرشار از دیده گان آرامت

پس در ذرات تحیّر

فرا نسرین و اندوه آبی فصل

در همان کلبه

همان کلبه ی کُما

بی آنکه بدانی دستم از فرشته رهایی طلبید

آنگاه

 دختری

جماد بوسه و عطر توت

گام های تاکستانی و گستره ی بی سامانیش

تا

مسند درونی ترین  من

پس

می نشینی

نگاهت به تنهاییم آلوده می شود

بافته ی تنباکویی سرشت عشق را

بگشا

ناز بانو بگشا و بنما

همان انسان

تکیده در مهِ کودک

سوت می زند

سست و ایستاده

تیر می کشد همه ی آسمان و

تمام سایه اش

به دورافتاده تر دارستان ها فرو می غلتد

نه

من سیاهدردِ زندگانیت نیستم

نه

نه فلاکت زمینیت

زبانم از چه ستاند

روان به سان روز

انسان کویر

انسان لخت

انسان مرگ

پس .....

صفا جفاتو نمی دونم  اعجوبه خانوم

هنر کرده باشی دلِ خودمو بهم انداختی

رسوای عالممون نکن

دیدنی   اشارتی   عیادتی

نالوطی ناخوشم.....

 

ستارگانِ خموده گی

زمینِ هرزه

ماهِ نابهنگام

رفقایِ خالیِ من

معشوقه ام گم شده است

معشوقه ام در شولایی از ناگفته هایم

نمی شناسیدش

آه    نمی شناسیدش

سرخ است و نهان

کشیده و رؤیا

معشوقه ام بوسه ای بیش از بشر است

بکری فراهستی و سوزی پرستو

هیچش به موی و بافته

نساییده ام

به پستان و شکیبایی در خطوط سنگیِ باران

آینه ام را نشکافته

زمستانم را گامی فرو نهشته

معشوقه ام

لاله ای مانده تا فنای فاتحانه اش

 

رسیده بود و

 

 بوسه می داد و

 

وسوسه ی سیمین

مرا نه پای رفتن و

آرام ربودی

قرینه ی شرابم و

اشتران در فریضه ی عشق به ساحت قو مشرّفند

حالیا

به درد

به رنگ   به صدا

ناز بانو

سخت عاشقم

یارای ترکم نیست

درخت حدیثم در خفا خشکیده است

آخه نارنج

عطشم   عرشم     شعرم

آخه شیشصد بندر واست شرح و بسط بدم

زبونم بزه کار و گوشت بدهکار نیس

 

بودم

به راه و میل دامنه ای در دهی

گذشتم

ایستاده

خاموش و گرمینه روح

آنسو تَرَک     خودرُسته      گیاهی

و خیره

به سالیان سنگ بسته

با کردار سه ارکانی

که در نهادش

بر مردمانش

بر شانه هایش

فکنده است

 

 

تو کیستی

فلک باز و دریا برده

دم از بنفشه گرفتی غم از نسیم

دانسته

با کوه پاپتی

فریادِ هذلولیِ پاییز

ای هر آنچه رنگ و رها

راز تو با فاخته گان نجوا کرده است

ناحریمیِ نازکیت را

با سرو و بوم و خشت و صدف    آوازی ساخته است

شباهنگام.

ماه مستورا

مست مسین

مسند آینه

خلایق! هوار   داد    گرفت و رفت و نکرد

خوشه ای تأمل

کنار همین پیاده رو

بغل اون درخت گیس بریده ی استخونی

 

بر سکویی که خود تراشیده ام

با همین دستان مفرغی از باد

با همین بازوان سرشار از رود

با شانه های صلبِ مقدّر

بر سکویی که خود

فریبنده گوشه هایی از برگ و سپر

ژرف و گسترده با وصله های درنگ

در آرامش درّه

تا خلوت جلبک های خواب

دِنج ابهت و تسلیم

در هم فشرده ام

آنگاه

تیشه نهاده  سرخوش از پروانه ی خالی

وقت یاقوتیِ کارم

آه

دودِ دودِ دود

و

دیگر چه گویم

مگر جامه درکشم  پس ریشه و سبک

بازتاب سبزینه در حرمت دو زخم

دو کاسه

دو افراشته و دم فزاینده

تا تن تر کنی

و کفش هایت

آه بانو

کفش هایت را شبی چند زیر سر نهاد خواهم.

بگذار در رویداد کرمینه ی ابعاد

در گزند خانه و جان های تپنده

بگذار در میدان شعور و ملخ

فرخنده تا پرند جنسیِ سمور

با تابوت تریاک و بسامدِ باور

بگذار تکیده تا هیمه ی زور و فروروانیِ نگاه

می دانی آری می دانی

در پسِ اتاقِ تاریک

 

راستی رسیده ی گندمی

صدایم چه

آنچه هستم

آنچه در گُدار روحم آکنده است

صدایم را

شنیده ای؟

از صدایم چه

از دخمه ی صدایم

حادثه ی چاهیِ جهندگی

تاریک در کجِ یقین

صدایم را

برهنه و سنگاب

همیشه با پیاله های پساخاک

اشکال آشفته در خزینه ی بلوغ

صـــــــــــــدایم را

سالها بعد از جسدم

سنبل هایِ در پیِ معاشم

صدایم   صدایم را

راستی از که شنیده ای؟

دیوار در حرمتِ پایان پذیرِ دختران

یا راهی که پیوسته در تفرّجِ غزالناکت می شکند؟

 

از تو با که گویم

که را یارای جنگلی چنین ناربُن نهاد

خاصّه در غلوِّ فانوس من است؟

تو را با که گویم

غاری از غیبت وکناری رهیده

دادت فریادت می زنم

چه کردی با من چه کردی

چه حینِ آرامشِ این رؤیای کوکی

ساعتی بنفشه  خموش در گوشه ی اتاقت

کنیز خمیده با زردیِ فیلگوش هایت

کنیز بلند و سرخ و رهایت

کنیز حناییِ گریه

کنیز زیباییت را دیده ام بانو...

 

پرده فروزِ شرابی

ایوان غصّه با حدود ریزش میعاد

کوزه میعاد

النگوی میعاد

استکان میعاد

ایوان نااستواری قاصدک

عطر دم یختک و لچک های قدمت

کودکی این عشق را

این بهانه را

دستی فرا پیش آر

گامی   کبوتری

کنون که تکیده ام

اندیشه ی گُلزایی و سرود خفیف مرگ

در کاروانسرای مرگ

عبارت مرگ

مرگی سایه باف و تکیده چون من

کنون که شوردانه ی جوانی

در گرگِ حنجره ام می لولد

و دروازه های مرگم

شکیب و شکست درخت است

به دوستی دود و

وفای خاکستری بادی

دستمالی

آه شعری

خاتون درنگ تهی ماندم

باورم نداری

می دانم

در پی کلامی در کنارم نیستی

قصیده ام را نخواهی شنید

نارونم را

تنگ در نگاهت رها نخواهی کرد

 

برای دیدنت

ماه را سر کشیده ام

برای دیدنت

دریا کمانک اندوهم بود

 

شبی که دیدنت فرا رسیده بود

غم تر از شمعی سفید

و دامن محال سُکنی

دروغین و ناسروده نبود زیبا

نه هرگز

دروغین و ناسروده نبود

 

چرا که من می رفتم

من فلات در فلات می گشتم

نامکررم دیدی

تو دیدی

 در مخفیگاه دورترین پریشانی و پرندگانت

 

حس می کردم

در تمامیِ تاریکیم

حس می کردم

مرا می بینی

 وبه هر کوی شدم

هر زنی

کاغذی

زخمی

هر روزنه ای

دیدگان مشروح تو بود

وای تصّور زمینیت در کتیبه های گندم نامقدر است

داد

فرصت مزه با درشتی فصول

و جاندارانی نامعین

در رگ های سکوتم

ناسروده نیست

ناسرود نیست!

 

و اما کمی دورترک از این گود

بذار خوب نیگات کنم

قد و بالاتو یه دوری بزنم

صورتتو یه دید بندازم

لباتو ناخونک بزنم

لُپاتو نیشگون بگیرم

سینه هاتو سبک سنگین کنم

بابا من که سایز کمرتَم ندارم

اَ   که  هی می دونستم از اون پا بلندای روزگاری

پسند کردم یه جفت کفش....

آه بانو کفش هایت

کفش های وضوح و کفش های تکدّرت

آه بانو

کفش هایت را شبی چند به سینه فشرد خواهم

 

گیسوانت

مأمن گل های مبهوت و ستارگان چراغ ها گشته اند

گیسوانت

 

عقابان مرا خواندند

و سنگ و سایه مرا خواندند

مبارزان سوخته با خسته بندهای پوسیده مرا خواندند

درّه ها و سمندرها

پس قلندرانی خنگ سار مرا خواندند

 

معشوقه ات را دیده ام

همانکه نو دامن و آستین گشاده

در اجزای روزی دراز

پشته ای که به هر نسیمی باژگونه بود

همانکه

ماه در خاکستر چشمانش می نشست

صورت پهن و لب های درشت

و زلفش

و زلفکانش

به رطوبت سخن در فراخ پروانه ها

پنجه هایی سخت تنها

پنجه ای سخت آشوب

نمانده هیچش تاری

و زلفکانش

داستان انسان بود

انسانِ و خنیدن انسان در خنکای سنگساران

کوه ها و قبا قبا جلبک ها

در خنکای موسمِ مویه

انسانِ فصیح

انسانِ در شاخه ها به درد

انسانِ سیب و انسانِ شاهین و انسان صدا

گیسوانی در زبرجد شیطنت و خنده

گیسوانی به مارها آغشته

گاهی به سایه ای چکیده گاه در نرگس تسکین

زلفانی یوز درنهاده

و شکارگران خسته به هر سو

آسمان و تنهایی و ناباوری

زلفین کوته از تلخ و بلند از مرداد

آشیانه رها کرده

در آهنگی پشمینه ایوار کرد

معشوقه ات بر رخام و فیل و آینه

معشوقه ات بر خواب های خرمائیت

پا نهاد و ایوار کرد

می شناسیمش

نه چون رفیقان فرو فراغت و بوته کردارت

به سان سپیدار یکی

به سان خورشید یکی

به سان موج یکی

و رفتن و   رفتن و   وارفتن

تحرک و ماندگاری و باران

معشوقه ات را یکی می شناسیم

چشم هایش سکونت گاهِ ابرهاست

ابرهای عمیق بی لحظه

ابرهای خاکستریِ داغ

 وگنجشککانِ بلورین سرد

 

بر سرزمین ها و ساعدها رهاست چشمانش

و چشمانش در روباه و مرگ فرو می روند

و چشمانش نامصّورند

همچنانکه در تیررس رهایی باشند

 

و چشمانش

ناهیدواره در مراحلِ ابریشم

و صداست

صدای تو

انکسار صدای خسته ات

صدایی چون زایش در گلو

گردبادی در گلو

خرسی در گلو

نه!

 صدایی چون دخمه ای در گلو

 

چرا نخواستی

چشمانش را چرا پرت کردی

وای بر تو

تا بادا

زندگانیت کاوش تأملی باشد

در سیلابی سخت

تا بادا

زندگانیت

نوزادهای فسیلت باشد

دیده گانی به نیزه تیار  و  آرام

آن گاه بازوان نیلی تراشیده به ادوار استوایی

دوگانه قویی در کشاکش تنهایی

دستانش را دیدیم

دیدیم و دیدنی

دیدیم و حیاتِ کاشته

نهایت شرک باغچه

می بارید

آن بهار مدرّج

شعور و روان از نشط شقایق

دستانش زنانی بودند

زنانی بلند و آب چرده

هویدا در پرتاب و جفنگ تندی

و مماس بر فرو رفتگی های ماهی وارش

 

چندی پای نهاد

با شهود سکویی که خود بازگفته ای

از عصیان و کنون

چوبدستیَت را بردار

بردار و سال ها به تیرگی

در حضور مهربان ترینِ مهربان ها

نزد یگانه همراهت

و نفس ها و پلک هایت

کنار یار گسترده است

تکیه گاهی میسّر است

چوبدستیت را بنگذار و مرنج

شهریست توفان

با گدازه های ناگرفته در مسیر گل های فراهم

پای وپای و پایان و آن پای

و دگر معانی خاک خورده

خاک

مبدأ هرآنچه زمانیش نهفته می دارند

خاک و مردمان گرفته

در زانوی برگریزان و تعرّقِ شهوتناکشان

آنی قمری ها به شعله درمی آیند

باران سراپرده ی تنهاییست بانو

کفش هایت را درآر و سرازیر شو

سرازیر و کفش هایت

آه  کفش هایت

کفش هایت را گاهی بوسه بر کف نهاد خواهم.

یافتم

یا مادینه بافته ای که می گذشت و

یا بمان

بمان به ناف کبود زمین

سینه بر سفیدِ پرواز و

پنجه بر سیاهِ شنا

مرا در انقطاع پروانه و ایمانم

سردست بر میفشان و

دستم از تمنا تهی مکن نگارا.

ازیرا

خدایگان در پلیدِ رمه هایت خوانده اند

و تو

نسرین گفتی

و برفی ساعت آسا می بارید

پس انسان به مرگ درنشست

سایه بود و ترس

انسان ناتوان به مرگ درنشست و ترا یافتم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:8  توسط هنر  | 

از آن ها همه...

 

 

        پاهاشان صورتی های آبگیر      

گیلاس هاشان چراغ های زنبور

یکی غرق تماشا

یکی شهوت شهلا

و

ناخن که می دمد از لاک

و

دخترِ ناگهان تر از پلک

در تمامِ پرستو بوی شنبه پیچید

در اندام لیلا

منِ نمور

منی که پَرگونه    گاهی هیچ

با استکان های بوسه  سراسر کبوتر را

تاریک می کنم

منِ شیر و گندم.

 

اصلاً

ناگهان تر از جادوی سنجد

حواشی آبادی

با دختر

رفتم

با پستانش

رفتم

بوی  بچّه می دهد دهانت

             [پس هنوز]

هنووووووز

سینه ها قبایل نیمه آفتابی هستند

سینه ها

جنگجویانی تاج خروس بر سر.

 

با همیشه ی ترانه

با اکثرِ گنجشک

حیاط مشبّک شنبه پرید

پاهاشان حروفی بعد از اندیشه

لباس ها    صراحتِ    آن    رُز  راه راه

          مارمولکی کمر

                             ککی کمر

یکی خانه ی دل ها

یکی خانِ تماشا

 

پرنده در بافته های نرم نمی پوسد

اینک

کمی

کم از خورشید

دستانش که بر بند رخت خشک مانده اند

دستانم که استحاله می شوند در سینه اش

و

در شکوفه های مقرّر

 بوسه ای بر فراز کبوتر؛                     جاودانی از این دست

تا کاکتوس خارش بشری ....

چند مکتب جنسی

  راه                                   

 است

 

ستاره                                                    

 زنگ می زند      موعد لاله

یکی جام طلایی                       

یکی دیدهْ بلایی

***

آنهایی در درخشش برگ

بیکران پروانه

حسّ نبود دانایی

چه می دانم                                                                           

حتی ژرف            یا  سلطنت  

وآن هایی که در آن ها       من       باد      و در همه

سرم برود

                 نزدیک است،                                            

لحظه های گوشتی

با لیلابرگ های درنگ

که باز خطای عارف درهم برهم شده اند

گاهی

موسیقی می خودند

میخ                   می شوند 

اینهمه دروغ    و

اینهمه مجله ی لعنتی

شاعرانِ                            

پیرْگفتار

سرپیچک های قافیه                           

در غلط

پس غلط

پس عربی

شاعرانِ                                          

[این بار یکی طلب ما  :

 

که                                                                             

به خدا                                                         

زن در ذرّه ای از کلمه ای  نمی جوشد

در پایین تنه ی شاعرانِ

از بس دروغ

قلمشورشان را ببرد

با این نوشته های ناسرشته ی کربنی  .

***

اما آزادتر از تنفروش بادم.

 

با هر روز نازکانِ                                              

 نکْ مدادی

یکی شعله ی خرمن                 

یکی خفته به دامن

 

ترسی ندارم از

زبانِ

له و لورده

و

داد می کوبم                                      

زنده باد آب

 

بده بستان  جهت در جالیز                           

من ،                                                                    

شمعدانیِ                                   

[پاییز از راه رسید)م.

 

 

هنر

اول پاییز 1381

مهاباد

 

 

 

 

 

                                                                                   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:50  توسط هنر  | 

 

 

دیر کرده بود

بر بلندای سیاه اتاقش

گاهی از دو سو

درد ستاره ای یله بر میز

گاهی مدادی رنجور

و ماه

هر جا به ختم رودخانه نشستی

عروسک تنهای توان

تکیده چون خرسی به جنگلی خالی

پس ترا چه می شود

آنهمه کلاغان زرد اشیا

در زمینه ی ساعتی که بر ساعدش می ریزد

با تفکر همواره ی شبانه ات

هوا مرگ پروانگانم را پیش می کشد

آه کودک تاریک

ترا چه می شود

با مشتی کاهگل

با پدران حماسه ی دود

حالا که نیستی

عصری سخت شراب است

 

دیوارها در بوی نطفه

باورهای گذشته با کمی تنگپشتی

غایت عاشقان این بود

راستای تشنگی را همانگونه دریابی که همین

 

دیر کرده بود

با تمامی حواسش

و رنج کتابت کاشی

گیلاسهایی آورده بودند

یکی آهسته  یکانی به دست آشفته

می جویمت

باران! ای حدیث خانه و نکاح

سالیان شعله

به تندیس کشانی

نیابمت که چه آخر خم چراغ

اشارت تنهایی تو نیست

ندیده اند

جز سینه های گوزنت

رشته ای سربه ملک

هم کوه و هم بهمن

هم ذات و هم هذیان

 

نشسته ام

و حالاست بر تداوم صندلی فروریزم

راست ایستاده

دوردست

راست چون نهاد خویش

و اما  دختر سپیدی

همیشه ی مرگ من!

دستانم در کشاله ی آب وامانده اند

دیر کرده بود

تمامی ساحت دود

اندیشه ی زرد غبار و گیس بلند درد

و تو نبودی

نه ما و نه آشتی

به صیدی روانه ی آزاری چنانم پری

ای دستاویز حیات

باری هلهله افتان اول پاییز بود

کبریتی دو افروخته بار دلم

به شِکوه روزگاری بود

رفته ای چگونه ات باز یابم

غرور گزنده ای از باستان درخت و

آتشنوشته ی شبانه ام بودی

پس خاکت بُرد

فرا خاکت

فرا خواندیَم

 

بیچاره در

بیچاره لیوان ملتمس

اگر به قصه ام رمانده ای

دوک گردباد

کهنه چون لبی مرتعش

از الیاف خزنده ی بلوغ

در میانبوسه ی زنی یراخورده

زنی سخت و فشرده

زنی زرد

زنی چاه

زنی باروت

 

بیا و باورم گریز

برگرد

که اجاق جدائیم

همین یک دوسه حالی

خفه کرده بود

و

جمیله  آن یله ی صابون و تذکر

چادرکشیده

آستان را یارای باد نیست

خدایگانت

به بسترم خواباناد

جمیله

ای گربه ی توان و توبره ی تنهایی

جمیله

ای باکره ی سرگردانی و جنگ همسایگی

 

سیگاری دو افروخته دارم

لیوانی دو نا شکسته

شکیبی دو ناشکیب

 

دیر کرده بود

بر پلیدی استخوانِ چراغ

همسوز پشگانی از حوالی دهات

پسری بنفشه بود

گونه ساخته از داس و اشک

تگرگ خورده مفاصلی

چون سیاهیَم

دیواری کرده بود کج و لطیف

غوکانش به دیده تکیده اند

می دانی فراز

از همان نسیم نخست کار

شبی

آیه ای پاشید

در بی کسی مانند درز هوا

قبایی تر کرده ام

فرشته ی تنویر و کوچ!

روزهاست مقوله ی زخم شعله را

به دوش می کشم

روزهاست

تشنه مانند خودم

به مماتی چنان شرنگ

خو کرده ام

حلزون سرانگشتانم

در آلات سرگشتگی

می نوشم  و

می کارم هی دود و قدم

می کارم هی نای و جفت

به عریانیت سوگند

ناتمامی پرنده باشم

جانی بروز دهم بر مناره های آینه

دست ها

خشک و نهاندانه ها به دوش باد

چشم براهی نه ؟

چشم قمار و دشتی شهوت

چشم نمایشی

 

لباس های نیمه دوخته را

اندیشه ی کرم سخاوت

همین بس

که باز شناسی

من همسر حباب های جهان

زیبا و برآمده هر آن

 

دیر کرده بود

آندم سرباز بودم

لباسم تمام دوخته با بوی شلغم

آخر ندانمش

کدامین آیه

حرامیان رود

بر گرد ستم نشسته

صفحه ای نهاده بودند

خشمگین می شد

ماه بر طراوت لبانش

مست کرده بود

مست  مست

 

آه ارغوان من

ای خانه ی هزارگنبد

آمدم

و راهی برفین بود

تو با پیوند خویش و زندگانی دراز

کنج عافیت تاک

گرم چون رگان من

در تکاپوی باران

ایستاده ای

 

ناکرده خدای

زبان می دوزم

بر قرار

می لرزد گاهی

و باز می گردند ستارگان

سوسوی سردماغ لذت

و باز باتو

با    تو

با تو

کاش

باتو

 

 

 

زمستان 1384

مهاباد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 22:49  توسط هنر  | 

 

چند روزی مانده تا در بیشه های تلخ بی باران                            

نوگلی نوشیده نور

چشم ها را باز آبی بر زند

دختری زیبا

روی در گیسو فروزد بر

هر به انگشتی کشد یک خط ناز

هر به چشمی نیز ماهی می گشاید در نگاه

چند روزی مانده تا در

ازدحام برگ های سخت ناباور

پای پاییزی به نرمی بگذرد

تا کبوتر مایه ای پرواز دارد

آسمان  [ بی گمان]

شرم دارد لب نهد بر سینه ی مرداب

آب می ماند رسا

عشق دست افشان و ایمان بود خواهد نیز

 

چند روزی مانده تا آن رفته از خورشید گرما

در دل ما

قصه ای روشن کند پس هر چه نیلوفر

خاطری در عشوه گیرد سر

شب به کوتاهی رود بر بام

چند روزی مانده آنک دختری آزاد با زبان سرو

از حریم رنج و تنها روزن امید

چشم دارم تا بیاید

سال ها شد رفته تا امروز

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 20:19  توسط هنر  | 

 

لنگه ای کفش جا مانده بود

پیاله ای رو رفته

دردی سخت شقایق

کهنه ای از پاره ی ماه

 

چه می توان نگاه کاشت

چه می توان نگاه داشت

چه می توان نگاه برداشت

 

نه اینکه تو گربه در بغل داری

انگار نرگست

راستِ نبود و دروغِ بود

زمین و آسمان به هم می دوزد

نه اینکه سینه داری هوای پنجه

گیسو الف لام

نمی زنم به راه دیوانه

نمی خزم به پستوی زخم

در پلک زدن ها مکرر می شوی

                اگر چه سنگها و نیمه سنگ ها

به پای اندر آید

ترا در اعماق اسب ها و آب ها

با تفکر دردمندم

                خواهم برد.

 

دختره ی گل انار

دختره ی سیب باخته

سبو شناخته

دختره ی باد سوزانده

تو را در رنگ ها نهادینه خواهم کرد

من بر این کارزار

شرمنده روز را سر بر نیارم

بادها را رشته بر توانم تافت

و حدیث صحرا را

                دگرگوشی

به وقت فاخته در حواشی کلبه بایست

 

برکه

                سنجاقک را به لغزشی نرم

                آغاز می کرد

                و گیاهان ناف رسیده

                روسپیان نیکو بزک را

به چرخشی تند

ممتد ساختند

                خاتون دیده روشنی هایم!

                اگر راه را باور داری

                راهرو منم.

آه که چقدر خاطرم خواستگاه پرندگان توست

فنجون منو به لب برسون

سفره مو تا نون و نمک لبات پهن کن

چه کنم با این بی اونی

آخه لامصب آتیش داره می ریزه از پاچه م

 

آری همراه!

                تنها رنگ مانده و کلام

                عقاب ها در پست ترین رتبه ی آسمانند

                و کلاغان در عالیترین رتبه ی زمین

 

زبان بر هم می ریزد

قهوه ای می شود در زرد می تند

ثانیه می خراشد

آب می دود

میل می نهد

می سوزد

سرم

دستم

پایم

من یکی گنگ با حرمت پروانه

در شعور هزار کوره چاه

چشمی

آشتفه بر

صورتی های سیاه

فلاخنی و کبوتری و لنگه کفشی

بر دار کدوی سبابه

ماری و پتکی و دختری

بر آویز شست

زمینی و دردی و کاری

بر میخ اشاره

زیاد مانده مگر تا کلوچه ی ظهر

آخر سرم آمد

به موسم پشّه وزان چار سویی

بزهای زخم من چراغپا ایستاده اند

اول دلم رفت

خاتون لعاب های ناپخته ام!

اگر چشم را باور داری

من چشم براهم.

 

طوفان الکی

                با گاز بده ی موتور صاب حشره

               از دامن سوسن دندان نمای زفاف

                                                در قشری شب

ما را هوس نهفته در جان

بینی چو به بحر درّ و مرجان

شب/بویی مانده به صبح

گنجشک خاموش شد

آینه خیال مگس را گفت زهی

اتومبیل دوست

                شبنم پوش خاصیت اردکی

در خنکای ریحانه

زنی پیچ و خم پوشیده و با کفش ها بابونه

 

یک دو سه من

سه یک  دو تو

 

برویم

خوابهای ته مانده یادی

و قطره ای بهار

                تا همیشه ی آبزیان خاکستری

آزاد و سفید

شانه های رُز بند تو را

خواهد نواخت

 

چُربَک چراغ قافله سوز شب تمام لذت شراب!

                اغیارم در شوریده اند

این عشق آسمان شکن هستی همزن

                                                داغی نهاده سخت

تا هیات ماه در نگری

                چون اثری عمیق

یا پستان گشاده کرده

                                دست خسته ی فلاح بین

سنگ ها رخصت راهند

                زیر رفتار شیوه آهوان نارمیده رسیده.

 

من وقتی به جریان اندیشه ای

کاری می ریزم

و در آن دردهایم در می پیچند

به احوال خویش

گرگان گرفته تا موران

بینم هر یک سرک کشند در جگرم به تسلسل

و سیگارم به لرزش وهم و شکوه دست ناقلمگیرم

                                                می رقصد

و ناگهان زنم

                                و ناخنم

                                                و تاریخم

به خراشیدن لایه های کارم

در هم می دوند

                                آنگاه

تو پس پرستووی بینی

و آوار آسمانی انسان

در زایش سیم و سنگ و پارچه و مرد و فلوت

بر سرم

بر کارم

بر دردم

بر عشقم

 

دره ها دویی پس از دو دیگری

اوج هم را به پای در کشیده اند

                انارها آتش زیر خاکستر سالیان عیش

در انزال نو عروسان

                و تفاله ی بوسه های وحش

                سرآغاز این ترس پرناگشوده

آه

با این همه خاموش چه می توانم کرد

مگر مرگی

انگشتان خاموش دروگر را

بنفشه ای چند تزریق کند

غلظت نخل های تسکینم

بیابانها را در نوردیده اند بانو

تو سارهای بیکران بیکارگری هستی را

بر فراز کار من رها کرده ای

ترا می برم

تا اندوه ستاره های ناشناخته

در حرمت دیرینه چشمه های دره دران

 

همی شوری بتازد با درونم

                دگر باری نزیبد دوش این مردان سنگی

که در زنجیر نان و تلخ و ناموس

به یکدیگر نگهشان بین

                نه برگی مانده، نی رنگی

 

در سالیان دراز دست رنج

و دوره های روشن چشم غوک

هیچ سرّی

                در سر بلوط نمی گنجد.

 

پس دماغ باخته های دنیا شش قدم بوتیک متنی

نمی دانم رعنا و اسانس مجنون

به هشتی نرسیده داد و بمیری

جنهایش نمی روند

آنگاه ارکیده لخت می شود

و بوی تابوت توبه های در هم شکسته

گاو را پر می کند

عرق و گیاه و جماع

در یکی تشت انگور

در نمی بینش نقره گون صبح،

                                                                یارو!

ترا در روباه و چای پی گرفته ام

متناقضی با اصول دهشتناک حیات

 

نهراسیده ای از کمرکش شتری

در وجوه ساده اما نامنظم رقص

ظرافت و حبه های شهوت پیش می کشی

انظار لکه غریبه دارت می کند

انظار جریحه شورت می کند

من که یونجه می دانم

واشوی جهت انگشت رقبا

با نشانی که در تو زعفران دارم

لب و لوچه از آبشار آلوچه ات آویزانند

و

کانون شدت سرخی میوه های تازه دمت

                لحظه ی کفر ملاقاتیست

پروانه گان

در سوزاسوز همبهرگی گَرده

                                حجره نسیم را به آتش کشند

سمندر با تکانه برفاب

قلاب خشم تکدر خفته

                                می بندد به چشمی

و می جهد صبرش در انهدام تصادفی زن

لااقل خلوتی گذشته

                ادب ابدی کوهپایه

رنج ناگونه سروده های جوان ایل

در جیب جلبک لمس را

بشنو

از من و رنگ هایم که آزموده ام در این سفر

من به جا مانده ام

من به جای مانند چیزی

می گویم:

                به جا ماننده ام.

                                                                مهاباد ـ 17-3-84

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 20:13  توسط هنر  |